یادداشت : سینمای 2017
-
تاریخ: 1397/4/30 ساعت: 20:37
&nb
یادداشت : 400 ضربه ، فرانسوا تروفو
-
تاریخ: 1397/4/30 ساعت: 20:37
چهارصد ضربه برای من فیلم غمناکی است . چهارصد ضربه یادآور دورا
یادداشت : 11.22.63
-
تاریخ: 1396/12/26 ساعت: 12:29
موضوع سفر در زمان همیشه جذاب است . اگر هزاران نوشته و فیلم هم درباره زمان نوشته و ساخته بشود باز هم کم است . بخصوص وقتی که موضوع ، سفر به گذشته باشد . داستان سریال محبوب این روزهای من هم موضوعش سفر در زمان است . نویسنده ای امروزی قرار است سفری داشته باشد به سال 1960 تا جان رییس جمهور محبوب امریکا ...
یادداشت : سریال عالیجناب
-
تاریخ: 1396/12/26 ساعت: 12:29
چرا ما وقتی میخواهیم یک اثری در ژانر سیاسی ، جنایی ، پلیسی یا حتی تریلر بسازیم به جای اینکه تمام انرژی را بر روی یک داستان قوی و یک قصه پر کنش و پر از تعلیق صرف کنیم ، پناه میبریم به فیلمبرداری غیر متعارف ، موسیقی به ظاهر جذاب ، میزانسن های فانتزی و غیر واقعی ، استفاده از صحنه آهسته به طور افراطی ، ...
یادداشت : سریال اتاق خبر
-
تاریخ: 1396/12/26 ساعت: 12:29
آیا خبرنگاری یک وظیفه است یا یک رسالتی دارد ؟ این سوالی است که بعد از پایان این سریال جوابش را خواهید فهمید . سریال اتاق خبر شاهکاری از آرون سورکین معروف با اون سبک نویسندگی اش که آنقدر دیالوگ دارد و آنقدر گفتگو میبینیم که اصلا زمان را فراموش میکنیم و غرق در دنیای آرون سورکین میشویم . سریال اتاق خبر...
یادداشت :دلنوشته ای برای ژنرال
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 4:23
مردم جهان سالیان سال افسانه ها و داستان هایی از قهرمان های کشورشان را سینه به سینه نقل میکنند بدون آنکه قهرمانشان را دیده باشند . هر ملتی قهرمان هایی دارد و چه افسانه هایی که برایشان نمی سازند . از این دست قهرمان ها زیاد دیده ایم و شنیده ایم . اما امروز ما خودمان در صفحه ای از تاریخ قرار گرفته ایم ....
یادداشت : فرندز ، سریال محبوب تمام دوران
-
تاریخ: 1396/9/1 ساعت: 11:17
فرندز ، سریال محبوب تمام دوران . انکار نمیکنم که بعد از پایان فصل دهم فرندز بغضم گرفته بود و نزدیک بود اشکم سرازیر شود . فرندز ، داستان شش دوست است که در تمام خوشی ها و نا خوشی ها در کنار هم هستند . شاید روزی از دست هم عصبانی بشن و قهر
یادداشت : دروغ های کوچک و بزرگ
-
تاریخ: 1396/9/1 ساعت: 11:17
مینی سریال دروغ های کوچک وبزرگ داستان چند زن در شهر مونتری کالیفرنیا را روایت میکند . آدم های پولدار با ماشین های لوکس و خانه های چند میلیون دلاری که با نگاه اول به این زندگی کم تر کسی است که آرزوی داشتن همچین زندگی را نداشته باشد . ام
یادداشت :دلنوشته ای برای ژنرال
-
تاریخ: 1396/9/1 ساعت: 11:17
مردم جهان سالیان سال افسانه ها و داستان هایی از قهرمان های کشورشان را سینه به سینه نقل میکنند بدون آنکه قهرمانشان را دیده باشند . هر ملتی قهرمان هایی دارد و چه افسانه هایی که برایشان نمی سازند . از این دست قهرمان ها زیاد دیده ایم و شنید
داستان کوتاه : بی کسی
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 12:42
صبح با لگد به اصطلاح صاحبم و جیغ و داد بچه ها بیدار میشوم . یه لقمه نون وپنیر می خورم و یک لقمه دیگر میگیرم برای ظهر در آخر سر هم یک نصفه لیوان آب . سر کوچه منتظر برادر بزرگ ترم هستم تا چندشاخه گل را که دو ساعت قبل از من بیدار شده و رفته دنبالش را بگیرم . لقمه دوم را به او میدهم چون به صبحانه نمیرسه...
داستان کوتاه : مسابقه دو
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 12:42
« مسابقه دو » یادش بخیر عجب چیزی بود . همین دو تا کلمه تمام زندگی ام را متحول کرد هیچ وقت یادم نمیره جمعه ها بابام منو کول می کرد و می برد کنار زمین فوتبال تا مسابقه دو را بین بچه های شهر ببینم راه دور بود نه اسبی نه ماشینی داشتیم تنها یه الاغ داشتیم که بابام همیشه میگفت : « بهترین زندگی رو این الاغ...
داستان کوتاه : پارک چوبی
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 12:42
ساعت که نزدیک هفت شب می شد ، گوش بزنگ می نشستم تا اینکه پدرم بیاید و ما بعد از خوردن شام برویم پارک چوبی ، عجب روزهایی بود در آن زمان حاضر بودم از هرچی بگذرم به جز رفتن به پارک . *** ساعت هفت شد سریع شامم را تمام می کردم و اولین نفری بودم که برای رفتن به پارک حاضر می شدم ، پیاده هم می رفتیم همیشه به...
داستان کوتاه : قطعه گمشده
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 12:42
مادر روی صندلی نشست . صندلی که هر جمعه پیرمرد گل فروش برایش به همراه یک گل رز در قطعه شهدای گمنام می گذاشت . مادر کتابچه دعایش را بست . صلواتی فرستاد و چای را نوشید . گلویش که صاف شد ، زیر لب ذکر می گفت . از جایش برخواست . و بین قبور شهدا قدم می زد . یکی یکی آن ها را می دید . همینطور به راهش ادامه د...
داستان کوتاه : تنگ آب
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 12:42
تنگ آب کلمه ای که بار ها و بارها از پدر و مادرم و هزاران ماهی دیگر شنیده ام . آن ها از این کلمه یک هیولای بزرگ در ذهن من ساخته بودند . همه ماهی ها از این کلمه بعد از کلمه تور وحشت داشتند حتی کوسه ها و نهنگ ها . *** تنگ آب ، ظرف شیشه ای در ابعاد کوچک و بزرگ که در آن مقداری آب است . اگر بعضی از آدم ها...
یادداشت : سرگشته ای به نام شهاب حسینی
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 12:42
به بهانه فتح نخل طلا کن او را از اجرای برنامه اکسیژن می شناسند و بعد ها در سریال پلیس جوان درخشید و مردم او را به عنوان یک هنرمند پذیرفتند . کم کم خود را با چند سریال و فیلم سینمایی اثبات کرد و تبدیل به سوپراستاری محبوب برای مردم شد . سید شهاب الدین حسینی اسیر شهرت نشد و اصل را بر تجربه گری گذاشت . ...
یادداشت : جهانگردی که ایران را به جهان شناساند ...
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 12:42
به بهانه درگذشت عباس کیارستمی ایران مدیون آدمایی است که عشق ، محبت ، زندگی که کلماتی بین اللملی است و همه آنها را میشناسند را به جهان معرفی می کنند . عباس کیارستمی هم یکی از آن ایرانی هایی بود که جهانیان با فیلمهایش زندگی کرده است . در آثار کیارستمی عشق و محبت و زندگی جاری است . او قلب تک تک ایرانی ...
یادداشت : فساد همچون بچه ای است که از دل قدرت بیرون می آید ...
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 12:42
قدرت و جاه طلبی دو بال یک سیاست مداریست که سودای حکمرانی بر سر دارد و این چیزی نیست که نیاز به اثبات داشته باشد شاید در ظاهر متفاوت باشد اما سیاست ، فساد ، جاه طلبی همه از یک خانواده اند . بعد از دیدن سریال house of card با بازی درخشان کوین اسپیسی که ستون اصلی فیلم است . تنها یک سوال در ذهنم خطور کر...
داستان کوتاه : یادداشت های یک نویسنده
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 12:42
به محض جوش آمدن آب ، قهوه ای درست کردم و بعد از آن روی تنها میز چوبی اتاق نشستم . مقابلم یک دیوار بود که یادداشت هایم را بین ترک های بزرگ آن چفت کرده بودم و پشت سرم هم کلبه ی درویشی ام . از این دنیا تنها یک ماشین تایپ دارم و قرار است که زندگی من را دگرگون سازد . بله من نویسنده ام . الان هم اولین رما...
داستان کوتاه : بی کسی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:13
صبح با لگد به اصطلاح صاحبم و جیغ و داد بچه ها بیدار میشوم . یه لقمه نون وپنیر می خورم و یک لقمه دیگر میگیرم برای ظهر در آخر سر هم یک نصفه لیوان آب . سر کوچه منتظر برادر بزرگ ترم هستم تا چندشاخه گل را که دو ساعت قبل از من بیدار شده و رفته دنبالش را بگیرم . لقمه دوم را به او میدهم چون به صبحانه نمیرسه...
داستان کوتاه : مسابقه دو
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:13
« مسابقه دو » یادش بخیر عجب چیزی بود . همین دو تا کلمه تمام زندگی ام را متحول کرد هیچ وقت یادم نمیره جمعه ها بابام منو کول می کرد و می برد کنار زمین فوتبال تا مسابقه دو را بین بچه های شهر ببینم راه دور بود نه اسبی نه ماشینی داشتیم تنها یه الاغ داشتیم که بابام همیشه میگفت : « بهترین زندگی رو این الاغ...